تبليغاتX
شب پره‌گی های این روزها

باد که می وزد؛

ابرها

دست تکان می دهند

به آرامی برای زمین.

قصه تمام شد.

پائیز،  به همین سادگی رسید

و در یک شب سیاه

سفید شدند

تمام برگهای سبز.

 

***

 

از آمده ام بگو

از چرا، نه.

کسی نپرسید

گلی که ندای زمین را

به آسمان برد

چرا قرمز بود؟

از رفته است بگو

از چرا، نه.

 

***

 

وقت خوبی نیست.

حوصله ساعت ها

از روی دیوار سر رفته است

و زمان مدام

خودش را تکرار می کند

تا دیروز.

ساعت ها

جذام گرفته اند

و نیمه راست شان را

از دست داده اند.

اما هنوز

عقربه های هرزه

روی هوا می چرخند.

ساعت به وقت خدا

از 10 گذشته است.

ما به وقت جذام

هرگز به صبح نمی رسیم.

اذان بگو.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط معصومه ابوالحسنی |

سکوت خانه را باد
به زوزه می شکند:
"راهم بده."
در بسته می شود
و سرگذشت عجیبی
عبور می کند
به آرامی،
از کنار پنجره. 
"این تخت شماره 5 نیست؟"
چقدر شبیه خودش بود
وقتی با صدای بلند
به همه سلام می رساند.
فردا کجاست 
که این همه دیر می رسد؟
ناله می کند باد
در گلوی فشرده شکاف ها ...
"فردا کجاست؟"


+ نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط معصومه ابوالحسنی |

کجا

برای کفشها

چه فرقی می کند؟

جورابها مرده بودند

و بوی تعفنشان

از ساق هایم

            بالا می آمد

زیرِ پیراهنی

که خودش را عقب می کشید

من نبودم

کلاه

انگشت اتهامش را

به سوی باد گرفت

و تو باور کردی.

+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط معصومه ابوالحسنی |

گم می شوی

لای پرز فرشی

که مادرت دارد پارو می کشد

تا تو را بزرگ کند.

روی دریای پشت بام

شناور می شوی

از چاه تا خیابان

چند سال بیشتر نیست

می توانی از نو بزرگ شوی

توی جوی کوچه ها

وقتی عمه ها

ارث برادری شان را

طلب می کنند.

+ نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط معصومه ابوالحسنی |

چقدر بوی شمال می دهد این عکس.

روی موهای کاغذی ات

دست می کشم.

محو شده ای

پشت رنگ پروانه های خیسی

که دانه دانه روی تو می افتند.

مرا روی چشم هایت نبستی پدر

حالا مادیان چموشی هستم

که قرص هایش را نمی خورد

و مرتب به بخت خودش لگد می زند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط معصومه ابوالحسنی |

چهار زانو می نشینم

روی سفیدی دیس غذاخوری.

و تو دور میز می چینی

بشقابها،

چاقوها،

چنگالها را.

من مرغ پوست کنده نیستم

کودکی برهنه ام.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط معصومه ابوالحسنی |

شب کنار ما نشسته بود

و برف را

دور خودش می پیچید.

سیگارهای به ته رسیده را

از نو می کشیدیم.

کنار شبی تنها بودیم

و راه آسمان

به زمین نمی افتاد.

 

ما از ما

دور می شویم.

اوجی نیست.

تنها خمیازه شب

کش می آید.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط معصومه ابوالحسنی |