از عرض خیابان به سمت خانه ای که پرده هایش سالها پیش پنجره
ها را ترک کرده اند. صدای بوق از گوشم عبور می کند و زنگ می زند. کلید نداری؟ نداشتم.
کلید همه خانه های شهر توی در گیر کرده بود. سرم بدون دست راحت تر آوار می
شود روی میز. مثل اینکه نگفتم. یک دستم را روی دستگیره در جا گذاشته ام؛ دست دیگرم
دارد آش پشتِ پای آن روزها را هم می زند. از انتهای خوابم بیرون
افتاده ام درست جلوی پای تو که داری ورق هایت را یکی یکی رو می کنی. کجا بودی تا
این وقت شب؟ مثل همین برفی که سرش را توی یقه ام کرده، دلم برای آن
روزها تنگ نمی شود. تمام جنون به سمت کاغذی که از سرم بیرون کشیده ام. صدای تق تق کلیدها تمام نمی شود. سرم دارد با صدای بلند وصیت نامه می نویسد و فکر می کند به زودی خودکشی خواهم کرد. سر وحشت زده ام را هیچ نوازشی دستمال کاغذی نمی شود وقتی اشک دور خودش می چرخد و فرو می رود توی چاه گلو. لم داده روی کاناپه و خبر خودکشی دخترش را از صفحه تلویزیون کنار می زند. سریالها بهترند. من کارتون خوبی نبودم برای بچه ای که پدرش تو بودی. سرم دست و پا ندارد که تقلا کند. آرام آرام خفه اش می کنم. اولین فرار جهان آن روز توی پاهای مادرم بود. ما هم روی هوا توی
فرار بودیم و انگشتهایمان داشت توی مشت او جای بیشتری نبود. خانه پدربزرگ
خودش را تکان می داد تا برای ما جا باز کند. جا باز شد تا هفت سال توی خانه
پدربزرگ همیشه فرار باشد. او سرش را توی کاخ مادرم گم کرده بود. کاخ را با
سرش فروختیم اما او داشت با چاقو دنبال سرش می گشت که یک روز زیر تاج بود. این سرهای
اضافی که توی بیابانها جمجمه شده اند خیلی به دردت می خورند. سر به بیابان بگذار. روزی که رفت، از پی هیچ
شبی به روز نمی رسد. پا در شب زنجیر کرده ایم و راه می رویم به دنبال نور. راهی نیست
به دروازه های بهشت و تنها با صدای زنجیرهایمان به یاد می آوریم هنوز زنده ایم. ما باختیم. یکی از آن خمپاره
ها که قرار بود نصفمان کند، دیشب از سر فرو رفت توی خاک، درست وسط تشک هایمان که کنار
هم نبود. نفسش توی خاک گرفته بود و تا صبح خِر خِر می کرد. حتی یک بار هم سرش را از
توی خاک بلند کرد وقتِ باران. ظهر که دور خمپاره نشسستی و صبحانه خوردی-من صبح رفته
بودم- و لیوان چایت روی خمپاره بود هنوز ندیده بودی اش. ظهر تمام نمی شود. من به لیوان
چای تو فکر می کنم که همچنان روی خمپاره خمیازه می کشد. عکس که سرفه نمی کند. چقدر
خاک خورده بیست و شش سالی که باید پیر می شدی. اگر مسلمان بودیم صدای قرآن را برمی
داشتم از روی مسجد و می چسباندم روی قاب عکست که کم کم دارد جوان تر می شود از من.
عنکبوت های دور خانه مان هم مسلمان شده اند حتی! هر شب دور هم تار می بافند و غیبت
اشک هایت را. عکس که گریه نمی کند. در را باز کن تا چهارسال دیگر قبرت را از نو پر
کنم با تنم. دردهای کافرم گریه می کنند و تمام تنم غسل می شود. خودم را توی کفن آغوشت
می پیچانم و با هم توی یک عکس قاب می شویم. با یک حساب سرانگشتی هر دهم مرداد که بیاید، هشت کتابِ وحشت بدهکارم به خدا سهراب! دهم مرداد هزار و سیصد و شصت و سه، دهم مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه، دهم مرداد هر سال یک نفر زنده شد دیشب. دیدی؟ یک نفر هر دهم مرداد لعنتی روی شفافیت فضا نشسته، خورشید از پائین طلوع نمی کند چرا؟ مشت-مشت موهایم را بخشیدم به خاک؛ قطره-قطره چشم هایم را. بس نیست؟ بلند شو علی! من تو را به خاک نمی بخشم.
| Design By : Pichak |

